|
نوشته هايي از سالهاي غربت .. |
|
قلمی سرنوشت مرا نوشت که خوب تراشیده نبود .. |
برگهای درخت حیاطمان یکی یکی دارند می ریزند و می میرند ؛ اما من همان روز که از چشمانت افتادم ، مُردم . یادت هست ، آن روزها هم پاییز بود .. الان کجایی خانم ؟ به فکر کدام مرد خوشبختی ؟ در چشم کدام مرد خوشبختی ؟ ----------------------------- پ.ن : پاییز ، سلطان فصل ها ، خاطرات خوبی برایم ندارد ، روزهایی مثل این روزها بود که تنهایم گذاشت .
+ :: 88/08/04 :: به قلم ک.ا.ر.و |
روزها
روز به روز
روی تنم می خزند و می سایند و می برند
تمام کودکی و جوانیم را .
هر شب که به رختخواب می روم و تاریکی مانع دیدم می شود ، به تو پناه می برم
به خاطرت که در یادم هست
به نفست که هنوز در هوایم گرم است و زنده
صدایت را من با هر صدای قلبم می شنوم
صدایت برای من بهشتی بود و آسمانی
تو از جنس هیچ یک از زمینیان نبودی
تو از من بودی ، یک وجود واحد
در گذرگاه زمان می خواهم بمانم
با تو
برای خاطر تمام نگاهت در چشمهای من که زندگی بود و آرزو
همان نگاهت که لبخند من بود و شادیم
مدتیست که رفتنت را باور کرده ام !
هرچند دلم هنوز برایت تنگ می شود ...
+ :: 88/07/08 :: به قلم ک.ا.ر.و |
سلام.
بانو هستم... اینجام، چون باید تشکر کنم. از یه دوست که به اسم "کارو" می نویسه. دوست عزیز و مهربونی که برای من هیچ وقت کم نذاشته. از محبت هاش ، از دوستی اش و از حمایتش. دوستی که این مدت برای من همه چیز بوده. شاید خودش ندونه... اما باید بگم...- شاید اینجا بهترین جا برای گفتنش باشه - باید بگم تا بدونه تو این دنیای بزرگ مجازی...اون برای من یه عزیز واقعیه. یه دوست خواستنی که حاضرم براش همه ی انرژی و فکرم رو بذارم. و هر کاری از دستم بر میاد براش انجام بدم تا اون خوشحال و رها باشه. بعد از دوستی با "کارو"ی عزیز... خیلی چیزا را یاد گرفتم. و مهم تر از همه چیز خنده و نشاط به زندگی من برگشت. چیزی که داشت از خاطرم می رفت. ممنونم ازت. امیدوارم خدا برای تو بهترین ها را قرار بده. امیدوارم به اون خوشبختی ای که لیاقتشو داری برسی. و به آرامشی که در درونت جاریه. سپاسگزارم برای همه ی لطفت.
+ :: 88/06/20 :: به قلم |
بانو در هر نفس و کلامت نور هست و عطر در نگاهت زندگی در صدایت عشق قلمت از خون پاک قدیسه ها مرکب می گیرد فرشتگان در برابر تو ، به پاکی احساس تو ، به زیبایی لبخندت یک به یک سجده می برند آن که می آید و محبت در هر قدمش جاری ست بانو خنده را بر لبانم می بینی ؟
+ :: 88/06/20 :: به قلم ک.ا.ر.و |
من از تنهاییم می ترسم شاید برای همین باشد که همیشه از آن می نویسم .
می نویسم تنهایی بدترین حس است .
می نویسم تنهایم نگذارید .
می ترسم
من می ترسم از اينکه نکند روزی آنها که می شناسمشان تنهایم بگذارند و از یادشان ببرندم .
یاد کلاغی وسط روز برفی زمستان ، هنگامی که بر بالای سرت در سکوت دشت با صدایی منزجر از درون بر پهنه آسمان ابری پرواز کند و تو تنها کاری که از دستت بر بیاید این باشد که نگاهش بکنی ..
بعد با خودت فکر می کنی این شوم است !
و می ترسی ..
ترس از خبری که نکند بیاید ..
خبری که می گوید :
" تو تنها شده ای .. "
می گویی افسردگی گرفته ام ؟
اینکه همه سیگارها را دود می کنم و فکر می کنم ؟
شب رسیده و باز این فکر که : امروز را چگونه گذراندم ؟
مثل همیشه ؛ هیچ ، هیچ ، بهترین کلمه ای که می توان گفت .
یادم می آید که چیزی اگر بوجود می آید مطمئناً از هیچ بوجود نیامده .
و من قادر به آفرینش نیستم .
دلم تنگ است رفیق
منعم نکن اگر هذیان می گویم ..
روزها را از پی هم می کشم تا تمامشان کنم .
بی هیچ بهره ای ..
+ :: 88/05/26 :: به قلم ک.ا.ر.و |
کسی نشسته در گلویم - بغض کرده - ناباورانه فریاد بر می آورد : از یادش نبر . اما تنم با حسرتی پر ، با تمام وجود ناله می کند : او رفت ، به خاطر خدا رحم کن ، برگرد ، از يادش ببر . و چه غمگنانه سالهاست كه اين دو روبروی هم زانو در بغل گرفته زجه می کنند . قلب من ! يادت هست ؟ اولین شب ، زمستان بود . من خوب یادم هست . مگر می شود آن بارش برف نیمه شب را فراموش کرد ؟ میدان فرهنگ ، سعادت آباد تهران . خیابان خلوت بود و سرد . هوا یخ می بست در درون . مردم در خانه های گرمشان من را نفهمیدند و خندیدند من گریستم . هنوز صدایش در گوشم هست . مي شنوي قلب من ؟ صدایی که دوست داشتم ملایمتر بود . مثل قبل ها ، براي سال ها . آن شب شکستم و هنوز می شکنم . اما صدایم در نیامد تا برود . و رفت . برای همیشه .. پ.ن ۱: تو چه می گویی رفیق ؟ کدام را قبول قول کنم ؟ پ.ن ۲ : تو راست مي گويي رفيق ، درد را از هر طرف بخواني ، درد است .
+ :: 88/05/25 :: به قلم ک.ا.ر.و |
که ایستاده بر درگاه ؟ آن شال سبز را ز شانه خود بردار بر گونه های تو آیا شیارها زخم سیاه زمستان است ؟ در ریزش مداوم این برف هرگز ندیدمت زخم سیاه گونه تو از چیست ؟ آن شال سبز را ز شانه خود بردار در چشم من همیشه زمستان است ... - خسرو گلسرخی - ------------------------ هنوز هم تنهایی را در تک تک نفسهایی که روزها و شب ها پس می دهم ، در تمامی هوای اطرافم می بینم . هُرم گرمای بندر ، زندگی را به عرقی گرم روی تنم می ریزد . عجیب است ، سیگار هم دیگر کام نمی دهد . به ناگاه ماه را به نظاره می نشینم . ماه بیچاره ، تمام هیبتش رنگ باخته . نمی دانم ، شاید هم چشمهایم عیب کرده اند . اما من که امروز خورشید را با تمام داغیش در وسط آسمان ظهر دیدم . خورشید امروز مثل همیشه بود ، واضح بود و ستمگر . پشت سرم را نگاه می کنم تا ببینم چشمهایم چیزی از ساحل می بیند یا که نه . میخواستم مطمئن شوم چشمهایم عیب نکرده اند . عجیب است . پشت سرم چرا پر از خون است خدا ؟ تمام ماهیان دریا چرا پشت سرم مرده اند ؟ صدای مردمی که در ساحل در آرامش می آمدند و می رفتند کجاست پس ؟ نه ، نه من باورم نمی شود . یعنی دور تا دور مرا خوناب گرفته ؟ پس بی رنگی ماه از بی جانی ماهیان بود ؟ اما چرا من زنده ام ؟ اصلا که می گوید من زنده ام . من کنار دریا لب ساحل داشتم سیگار می کشیدم و زندگیم می گذشت ، هرچند بد ، هر چند دلگیر . اما باز من بودم . الان چی ؟ یعنی من مرده ام ؟ آها یادم آمد ، دیروز که داشتیم فریاد می زدیم " آزادی " ، لب خلیج همیشه فارس گلوله خوردم . آری یادم رفته بود ، من مُردم . من با تمام وجود گلوله خوردم و مُردم .
+ :: 88/04/30 :: به قلم ک.ا.ر.و |